<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>

<rss version="2.0">
<channel>
<title>loveing.loxblog.com</title>

<link>http://loveing.loxblog.com</link>

<description>loxblog.com</description>

<language>fa</language>

<generator>loxblog.com</generator><copyright>loxblog.com</copyright><item><title>سرگذشت دلهای عـــــــــــــــــاشق...</title><link>http://loveing.loxblog.com/post.php?p=4</link><description>&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;ريزش بي امان اشكها و هقهق گريههايش حرف زدن را برايش مشكل  كرده بود، دستهايش به وضوح ميلرزيد و گونههاي رنگ پريدهاش خبر از درون  ناآرام و متلاطمش ميداد و من كاري جز نظاره كردن از دستم بر نميآمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احساس ميكردم هر كلمه و هر حرفي از طرف من ميتواند مونا را آشفتهتر و  بيقرارتر كند، براي همين به آرامي دستهايش را ميفشردم و سعي در آرام كردنش  داشتم. در همين افكار بودم كه صداي مادرم را از پشت در اتاقم شنيدم. او  براي آرام كردن مونا يك ليوان دم كرده گياهي آورده بود، مادر همين طور كه  سيني را به دستم ميداد چشمانش را تنگ كرد و با صدايي آرام پرسيد &lt;&lt;چي شده  دخترم، ميتونم كمكي بكنم؟!&gt;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به او لبخندي زدم و شانههايم را به علامت ندانستن بالا انداختم، مادر هم  رفت و من و مونا را تنها گذاشت، به اين اميد كه شايد او زودتر قفل دهانش را  بگشايد و به دوست صميمياش بگويد چه اتفاقي افتاده كه آن وقت شب با ظاهري  پريشان و گريان به خانه ما آمده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- مونا جان كمي بخور، حالت رو بهتر ميكنه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- ممنون...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مونا اين را گفت و چند جرعه از دم كرده مادر نوشيد و براي چند لحظه چشمان قرمز و پفكردهاش را به من دوخت و يك آه بلند كشيد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چي شده موناجان... با من حرف بزن... آخه چه اتفاقي افتاده؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- عماد... عماد نامزديشو با من بهم زد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بايد اعتراف كنم كه واقعا شوكه شدم، اصلا نميفهميدم چطور يك پيوند عاشقانه  از طرف عماد به اين راحتي گسسته شده، به سرعت كنار مونا نشستم و صورت سرخ و  خيس از اشكش را به سمت خودم برگردوندم و با تعجب پرسيدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آخه چرا؟ بين شما چه اتفاقي افتاده؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- به خدا هيچي شيرين! يعني من نميدونم! اين اتفاق يك دفعه افتاد! عماد به  من زنگ زد و بيهيچ مقدمهاي گفت ديگه نميتونه با دختري مثل من ازدواج كنه و  نامزديمونو به هم زد، هر چي ازش توضيح خواستم گفت كه خودت بهتر ميدوني، بعد  هم تلفن رو قطع كرد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باور كن شيرين ما حتي يك بارم با هم دعوا نكرديم، هميشه در حد جر و بحثهاي  معمولي بوده، خواهش ميكنم شيرين كمكم كن، تو از عماد بپرس چرا اين كار رو  با من كرده، خواهش ميكنم شيرين كمكم كن...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باشه عزيزم! آروم باش و سعي كن يه كم بخوابي، به مادرم ميگم نذاره كسي  مزاحمت بشه، من به عماد زنگ ميزنم، بهتره مادرم فعلا چيزي نفهمه، حالا  شماره عماد رو بگو تا يادداشت كنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به مونا و عماد فكر ميكردم، به آشنايي ساده اما عشق پرشورشان، همين موضوع بيشتر متعجبم ميكرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مونا دختر شاد و بيآلايشي بود، من و او در دوران دانشگاه با هم، هم اتاق بوديم و خيلي زود صميمي شديم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عماد يك بوتيك پوشاك نزديك دانشكده ما داشت. من و مونا هرازگاهي براي خريد  به آنجا ميرفتيم. عماد پسر جا افتاده و سنگيني بود، وقار و متانت عماد نسبت  به ديگر فروشندهها زبانزد همه دخترهاي دانشكده شده بود، يك روز كه براي  خريد كادوي روز مادر به مغازهاش رفته بودم با كلي منمن و رنگ عوض كردن به  من فهماند كه به مونا علاقهمند شده و از من خواست براي آشنايي بيشتر بين  آنها وساطت كنم. زودتر از آنچه فكر ميكردم زمينه آشنايي آن دو و  خانوادههايشان با هم فراهم شد و مونا و عماد با يك مراسم ساده و زيبا نامزد  شدند. مونا هر روز شاد و شادتر ميشد و با من از نقشههايي كه با عماد براي  زندگيشان كشيده بودند حرف ميزد و حالا اين اتفاق باور نكردني، با اينكه  هنوز سه ماه از نامزديشان نگذشته، رخ داده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شماره عماد را گرفتم با هر بوق آزادي كه ميشنيدم افكار زيادي به ذهنم هجوم  ميآورد، اينكه عماد چه دليلي براي كارش ميآورد و چه برخوردي با من خواهد  كرد و...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- الو بفرماييد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صداي مردانه عماد در گوشم پيچيد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- سلام آقاي محمدي، متاسفم كه دير وقت مزاحمتون شدم، من شيرين هستم دوست مونا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله، شناختم، حالتون چطوره؟ خانواده خوبن؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله ممنون ما همه خوبيم، موضوع اصلي موناست، اون اصلا حالش خوب نيست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- ببينيد شيرين خانم از همون اولين روزهاي آشنايي، من به مونا گفته بودم كه  هميشه بين ما بايد صداقت حرف اول و آخر رو بزنه، اما هنوز سه ماه از  نامزديمون نگذشته كه من متوجه پنهانكاريها و گذشته مونا ميشم، اونم نه از  زبون خودش، آخه اين انصافه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چه گذشتهاي... لطفا واضحتر صحبت كنين!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چند روز پيش يكي از دوستان مادرم به خونه ما اومده بود، مادرم با كلي ذوق  و شوق عكس مونا رو به دوستش نشون داد، دوست مادرم بعد از كلي دقت توي عكس و  پرسيدن نام و فاميل مونا به مادرم گفت كه سالها پيش با خانواده مونا هم  محلهاي بودن و اونها رو ميشناسه، اون با كسب اجازه و كلي شرمندگي از اينكه  اون داره اين اطلاعات رو به ما ميده چيزهاي زيادي از گذشته مونا تعريف كرد  كه من را به شخصه روي صندليام ميخكوب كرده بود... بيچاره مادرم بعد از رفتن  دوستش ساعتها گريه كرد و من هم توي اتاقم مثل ديوانهها راه ميرفتم و از  خودم ميپرسيدم آخه چرا موضوع به اين مهمي رو بايد از زبون يك غريبه بشنوم  نه از زبون مونا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- من كه نصف عمر شدم آقا عماد، خواهش ميكنم بهم بگين چه موضوعي تو گذشته مونا بوده كه شما رو اينقدر پريشون كرده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- لطفا از خودش بپرسيد، من ديگه نميتونم صحبت كنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عماد اين را گفت و تلفن را قطع كرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به مونا فكر ميكردم، به اينكه هر انساني چقدر راز نهفته در سينه دارد و به اندازه تمام مردم دنيا سرنوشتهاي مختلف وجود دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برايم باوركردني نبود كه در اين چهار سال دوستي، مونا از هر دري با من حرف  زده و درد دل كرده اما بخش مهمي از گذشتهاش را از من پنهان كرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آرام به سمت اتاقم رفتم و پاورچين پاورچين وارد آن شدم، برخلاف انتظارم  مونا بيدار لبه تخت نشسته و منتظر رسيدن من بود. او با ديدنم سراسيمه به  سمتم آمد و محكم دستهايم را فشرد، نگاهش عجيب نگران بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- خوب، چي شد؟ عماد چي بهت گفت؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لبخندي به او زدم و آرام در آغوشش كشيدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آروم باش عزيزم، اول تو شروع كن و رازي رو كه اين چند سال از من پنهان  كرده بودي فاش كن! تو گذشته تو، چه اتفاقي افتاده كه عماد با شنيدنش اينقدر  پريشون و ناراحت شده؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مونا به چشمانم خيره شد، كاملا مشخص بود كه در خاطرات گذشتهاش سير ميكند، بعد از مدتي سكوت، نگاهش را از من گرفت و لبه تخت نشست...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- پس بالاخره ماه از پشت ابر در اومد... ميدونستم يك روز ميفهمه اما نه به اين زودي!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حالي كه دست روي شانهاش ميگذاشتم كنارش نشستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- خوب، راحت و بيپرده برام تعريف كن، مطمئن باش سبك ميشي.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- منو ببخش كه زودتر برات نگفتم، شايد اگه تو ماجرا رو ميدونستي مجبورم  ميكردي همون اوايل آشنايي، با عماد دربارهاش صحبت كنم، موضوع بر ميگرده به  سالها پيش كه من هفده سال بيشتر نداشتم، من دختر حساسي بودم، شايد ظاهر شاد  و بيخيالم، زياد اين خصوصيتم رو نشون نده، اما واقعا احساساتي و زودرنجم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو تب و تاب دبيرستان بودم كه زمزمههاي اومدن خواستگار تو خونمون پيچيد. من  تنها فرزند مجرد خونه بودم و برادر و دو خواهرم ازدواج كرده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با شنيدن اين خبر تو رويا غرق شدم و با خودم عهد كردم اگه از خواستگارم خوشم اومد حتما قول ادامه تحصيل رو ازش بگيرم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز خواستگاري به خوشي و خنده گذشت و من، فربد رو كاملا پسنديدم. فربد كه  پسر يكي از اقوام دور پدريام بود با خوشرويي و متانت خاصش به سرعت مورد  تاييد خانوادهام قرار گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر روز كه ميگذشت ما بيشتر به هم علاقهمند ميشديم و من از اينكه ميديدم  فربدمشوق خوبي براي من شده تا حتما ادامه تحصيل بدهم خدا رو شكر ميكردم، هر  چي بود خودش دانشجوي سال آخر زبان انگليسي بود و طرز تفكر بالايي داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانوادههامون با خوشحالي و اميد قرار عقد رو گذاشته بودند و من و فربد  حسابي درگير تدارك مراسم بوديم كه اون فاجعه دردناك اتفاق افتاد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مونا براي چند لحظهاي سكوت كرد و به نقطهاي نامعلوم خيره ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- خوب بعدش چي شد مونا؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- درست چند هفته مانده به مراسم عقدمون فربد توي يك سانحه رانندگي جونش رو از دست داد و كاخ آرزوهاي من يك شبه فرو ريخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ديگه نه لبخندي، نه اميدي، نه آرزويي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانوادهام با وجود غم و درد فراوان، سعي در آروم كردن من داشتن، اما اون موناي دل زنده ديگه مرده بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از چند هفته هم زدم به در بيخيالي و براي رهايي از غم فراق فربد دست به  هر كاري زدم! معاشرت با دوستان ناباب و مصرف موادمخدر از من يك آدم ديگه  ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانوادهام به شدت نگرانم بودند و كمكم به معتاد شدنم پي بردند، با اصرار  اونها چند باري به يك مشاور مراجعه كردم. پس از مدتي كه از نظر روحي، حالم  بهتر شد به يك مركز ترك اعتياد فرستاده شدم و با كمك مشاورها و پزشكهاي  مهربان اون مركز پس از چند ماه سلامتيم رو به دست آوردم. پدر و مادرم به  خاطر تجديد روحيه من و شروع يك زندگي تازه، از اون محله اسبابكشي كردند. من  هم به ياد حرفها و تشويقهاي فربد چسبيدم به درس و يك سال بعد در رشته زبان  انگليسي با رتبه خوب قبول شدم، وقتي با عماد آشنا شدم دوباره اميد به  زندگي تو وجودم جون گرفت و حسابي بهش علاقهمند شدم، من طاقت از دست دادن  عماد رو نداشتم و به خاطر همين واقعيت رو ازش پنهان كردم... آه شيرين، برام  دعا كن...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اون شب طولاني با تمام ماجراهايش تمام شد و مونا صبح زود به خانهاش برگشت، به اين اميد كه از دست من كاري ساخته باشد و كمكش كنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از چند روز كلنجار رفتن با خودم و سبك سنگين كردن كل ماجرا به خانه  عماد زنگ زدم، مادرش گوشي را برداشت و من همه ماجرا را بيكم و كاست برايش  تعريف كردم، احساس ميكردم هيچ چيز به اندازه گفتن حقيقت نميتواند به مونا  كمك كند، به مادر عماد گفتم كه مونا از پنهانكارياش پشيمان است، اما از ترس  از دست دادن عماد چنين كاري كرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر عماد كه زن مهربان و فهميدهاي بود و از ته قلب به مونا علاقه داشت، به  من قول داد تا با پسرش صحبت كند و هركاري كه از دستش بر ميآيد، دريغ نكند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره تلاشهاي من ومادر عماد نتيجه داد و عماد كه قلبا عاشق مونا بود و  طاقت دوري او را نداشت، اشتباه همسر آيندهاش را بخشيد. روزي كه مونا وعماد  با يك دسته گل به خانه ما آمدند بهترين روز زندگيام بود و من از ديدن شادي و  رضايت آن دو خدا را شكر كردم. به اميد خوشبختي همه دلهاي عاشق!&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;ريزش بي امان اشكها و هقهق گريههايش حرف زدن را برايش مشكل  كرده بود، دستهايش به وضوح ميلرزيد و گونههاي رنگ پريدهاش خبر از درون  ناآرام و متلاطمش ميداد و من كاري جز نظاره كردن از دستم بر نميآمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احساس ميكردم هر كلمه و هر حرفي از طرف من ميتواند مونا را آشفتهتر و  بيقرارتر كند، براي همين به آرامي دستهايش را ميفشردم و سعي در آرام كردنش  داشتم. در همين افكار بودم كه صداي مادرم را از پشت در اتاقم شنيدم. او  براي آرام كردن مونا يك ليوان دم كرده گياهي آورده بود، مادر همين طور كه  سيني را به دستم ميداد چشمانش را تنگ كرد و با صدايي آرام پرسيد &lt;&lt;چي شده  دخترم، ميتونم كمكي بكنم؟!&gt;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به او لبخندي زدم و شانههايم را به علامت ندانستن بالا انداختم، مادر هم  رفت و من و مونا را تنها گذاشت، به اين اميد كه شايد او زودتر قفل دهانش را  بگشايد و به دوست صميمياش بگويد چه اتفاقي افتاده كه آن وقت شب با ظاهري  پريشان و گريان به خانه ما آمده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- مونا جان كمي بخور، حالت رو بهتر ميكنه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- ممنون...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مونا اين را گفت و چند جرعه از دم كرده مادر نوشيد و براي چند لحظه چشمان قرمز و پفكردهاش را به من دوخت و يك آه بلند كشيد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چي شده موناجان... با من حرف بزن... آخه چه اتفاقي افتاده؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- عماد... عماد نامزديشو با من بهم زد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بايد اعتراف كنم كه واقعا شوكه شدم، اصلا نميفهميدم چطور يك پيوند عاشقانه  از طرف عماد به اين راحتي گسسته شده، به سرعت كنار مونا نشستم و صورت سرخ و  خيس از اشكش را به سمت خودم برگردوندم و با تعجب پرسيدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آخه چرا؟ بين شما چه اتفاقي افتاده؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- به خدا هيچي شيرين! يعني من نميدونم! اين اتفاق يك دفعه افتاد! عماد به  من زنگ زد و بيهيچ مقدمهاي گفت ديگه نميتونه با دختري مثل من ازدواج كنه و  نامزديمونو به هم زد، هر چي ازش توضيح خواستم گفت كه خودت بهتر ميدوني، بعد  هم تلفن رو قطع كرد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باور كن شيرين ما حتي يك بارم با هم دعوا نكرديم، هميشه در حد جر و بحثهاي  معمولي بوده، خواهش ميكنم شيرين كمكم كن، تو از عماد بپرس چرا اين كار رو  با من كرده، خواهش ميكنم شيرين كمكم كن...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باشه عزيزم! آروم باش و سعي كن يه كم بخوابي، به مادرم ميگم نذاره كسي  مزاحمت بشه، من به عماد زنگ ميزنم، بهتره مادرم فعلا چيزي نفهمه، حالا  شماره عماد رو بگو تا يادداشت كنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به مونا و عماد فكر ميكردم، به آشنايي ساده اما عشق پرشورشان، همين موضوع بيشتر متعجبم ميكرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مونا دختر شاد و بيآلايشي بود، من و او در دوران دانشگاه با هم، هم اتاق بوديم و خيلي زود صميمي شديم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عماد يك بوتيك پوشاك نزديك دانشكده ما داشت. من و مونا هرازگاهي براي خريد  به آنجا ميرفتيم. عماد پسر جا افتاده و سنگيني بود، وقار و متانت عماد نسبت  به ديگر فروشندهها زبانزد همه دخترهاي دانشكده شده بود، يك روز كه براي  خريد كادوي روز مادر به مغازهاش رفته بودم با كلي منمن و رنگ عوض كردن به  من فهماند كه به مونا علاقهمند شده و از من خواست براي آشنايي بيشتر بين  آنها وساطت كنم. زودتر از آنچه فكر ميكردم زمينه آشنايي آن دو و  خانوادههايشان با هم فراهم شد و مونا و عماد با يك مراسم ساده و زيبا نامزد  شدند. مونا هر روز شاد و شادتر ميشد و با من از نقشههايي كه با عماد براي  زندگيشان كشيده بودند حرف ميزد و حالا اين اتفاق باور نكردني، با اينكه  هنوز سه ماه از نامزديشان نگذشته، رخ داده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شماره عماد را گرفتم با هر بوق آزادي كه ميشنيدم افكار زيادي به ذهنم هجوم  ميآورد، اينكه عماد چه دليلي براي كارش ميآورد و چه برخوردي با من خواهد  كرد و...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- الو بفرماييد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صداي مردانه عماد در گوشم پيچيد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- سلام آقاي محمدي، متاسفم كه دير وقت مزاحمتون شدم، من شيرين هستم دوست مونا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله، شناختم، حالتون چطوره؟ خانواده خوبن؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله ممنون ما همه خوبيم، موضوع اصلي موناست، اون اصلا حالش خوب نيست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- ببينيد شيرين خانم از همون اولين روزهاي آشنايي، من به مونا گفته بودم كه  هميشه بين ما بايد صداقت حرف اول و آخر رو بزنه، اما هنوز سه ماه از  نامزديمون نگذشته كه من متوجه پنهانكاريها و گذشته مونا ميشم، اونم نه از  زبون خودش، آخه اين انصافه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چه گذشتهاي... لطفا واضحتر صحبت كنين!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چند روز پيش يكي از دوستان مادرم به خونه ما اومده بود، مادرم با كلي ذوق  و شوق عكس مونا رو به دوستش نشون داد، دوست مادرم بعد از كلي دقت توي عكس و  پرسيدن نام و فاميل مونا به مادرم گفت كه سالها پيش با خانواده مونا هم  محلهاي بودن و اونها رو ميشناسه، اون با كسب اجازه و كلي شرمندگي از اينكه  اون داره اين اطلاعات رو به ما ميده چيزهاي زيادي از گذشته مونا تعريف كرد  كه من را به شخصه روي صندليام ميخكوب كرده بود... بيچاره مادرم بعد از رفتن  دوستش ساعتها گريه كرد و من هم توي اتاقم مثل ديوانهها راه ميرفتم و از  خودم ميپرسيدم آخه چرا موضوع به اين مهمي رو بايد از زبون يك غريبه بشنوم  نه از زبون مونا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- من كه نصف عمر شدم آقا عماد، خواهش ميكنم بهم بگين چه موضوعي تو گذشته مونا بوده كه شما رو اينقدر پريشون كرده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- لطفا از خودش بپرسيد، من ديگه نميتونم صحبت كنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عماد اين را گفت و تلفن را قطع كرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به مونا فكر ميكردم، به اينكه هر انساني چقدر راز نهفته در سينه دارد و به اندازه تمام مردم دنيا سرنوشتهاي مختلف وجود دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برايم باوركردني نبود كه در اين چهار سال دوستي، مونا از هر دري با من حرف  زده و درد دل كرده اما بخش مهمي از گذشتهاش را از من پنهان كرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آرام به سمت اتاقم رفتم و پاورچين پاورچين وارد آن شدم، برخلاف انتظارم  مونا بيدار لبه تخت نشسته و منتظر رسيدن من بود. او با ديدنم سراسيمه به  سمتم آمد و محكم دستهايم را فشرد، نگاهش عجيب نگران بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- خوب، چي شد؟ عماد چي بهت گفت؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لبخندي به او زدم و آرام در آغوشش كشيدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آروم باش عزيزم، اول تو شروع كن و رازي رو كه اين چند سال از من پنهان  كرده بودي فاش كن! تو گذشته تو، چه اتفاقي افتاده كه عماد با شنيدنش اينقدر  پريشون و ناراحت شده؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مونا به چشمانم خيره شد، كاملا مشخص بود كه در خاطرات گذشتهاش سير ميكند، بعد از مدتي سكوت، نگاهش را از من گرفت و لبه تخت نشست...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- پس بالاخره ماه از پشت ابر در اومد... ميدونستم يك روز ميفهمه اما نه به اين زودي!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حالي كه دست روي شانهاش ميگذاشتم كنارش نشستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- خوب، راحت و بيپرده برام تعريف كن، مطمئن باش سبك ميشي.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- منو ببخش كه زودتر برات نگفتم، شايد اگه تو ماجرا رو ميدونستي مجبورم  ميكردي همون اوايل آشنايي، با عماد دربارهاش صحبت كنم، موضوع بر ميگرده به  سالها پيش كه من هفده سال بيشتر نداشتم، من دختر حساسي بودم، شايد ظاهر شاد  و بيخيالم، زياد اين خصوصيتم رو نشون نده، اما واقعا احساساتي و زودرنجم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو تب و تاب دبيرستان بودم كه زمزمههاي اومدن خواستگار تو خونمون پيچيد. من  تنها فرزند مجرد خونه بودم و برادر و دو خواهرم ازدواج كرده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با شنيدن اين خبر تو رويا غرق شدم و با خودم عهد كردم اگه از خواستگارم خوشم اومد حتما قول ادامه تحصيل رو ازش بگيرم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز خواستگاري به خوشي و خنده گذشت و من، فربد رو كاملا پسنديدم. فربد كه  پسر يكي از اقوام دور پدريام بود با خوشرويي و متانت خاصش به سرعت مورد  تاييد خانوادهام قرار گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر روز كه ميگذشت ما بيشتر به هم علاقهمند ميشديم و من از اينكه ميديدم  فربدمشوق خوبي براي من شده تا حتما ادامه تحصيل بدهم خدا رو شكر ميكردم، هر  چي بود خودش دانشجوي سال آخر زبان انگليسي بود و طرز تفكر بالايي داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانوادههامون با خوشحالي و اميد قرار عقد رو گذاشته بودند و من و فربد  حسابي درگير تدارك مراسم بوديم كه اون فاجعه دردناك اتفاق افتاد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مونا براي چند لحظهاي سكوت كرد و به نقطهاي نامعلوم خيره ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- خوب بعدش چي شد مونا؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- درست چند هفته مانده به مراسم عقدمون فربد توي يك سانحه رانندگي جونش رو از دست داد و كاخ آرزوهاي من يك شبه فرو ريخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ديگه نه لبخندي، نه اميدي، نه آرزويي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانوادهام با وجود غم و درد فراوان، سعي در آروم كردن من داشتن، اما اون موناي دل زنده ديگه مرده بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از چند هفته هم زدم به در بيخيالي و براي رهايي از غم فراق فربد دست به  هر كاري زدم! معاشرت با دوستان ناباب و مصرف موادمخدر از من يك آدم ديگه  ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانوادهام به شدت نگرانم بودند و كمكم به معتاد شدنم پي بردند، با اصرار  اونها چند باري به يك مشاور مراجعه كردم. پس از مدتي كه از نظر روحي، حالم  بهتر شد به يك مركز ترك اعتياد فرستاده شدم و با كمك مشاورها و پزشكهاي  مهربان اون مركز پس از چند ماه سلامتيم رو به دست آوردم. پدر و مادرم به  خاطر تجديد روحيه من و شروع يك زندگي تازه، از اون محله اسبابكشي كردند. من  هم به ياد حرفها و تشويقهاي فربد چسبيدم به درس و يك سال بعد در رشته زبان  انگليسي با رتبه خوب قبول شدم، وقتي با عماد آشنا شدم دوباره اميد به  زندگي تو وجودم جون گرفت و حسابي بهش علاقهمند شدم، من طاقت از دست دادن  عماد رو نداشتم و به خاطر همين واقعيت رو ازش پنهان كردم... آه شيرين، برام  دعا كن...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اون شب طولاني با تمام ماجراهايش تمام شد و مونا صبح زود به خانهاش برگشت، به اين اميد كه از دست من كاري ساخته باشد و كمكش كنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از چند روز كلنجار رفتن با خودم و سبك سنگين كردن كل ماجرا به خانه  عماد زنگ زدم، مادرش گوشي را برداشت و من همه ماجرا را بيكم و كاست برايش  تعريف كردم، احساس ميكردم هيچ چيز به اندازه گفتن حقيقت نميتواند به مونا  كمك كند، به مادر عماد گفتم كه مونا از پنهانكارياش پشيمان است، اما از ترس  از دست دادن عماد چنين كاري كرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر عماد كه زن مهربان و فهميدهاي بود و از ته قلب به مونا علاقه داشت، به  من قول داد تا با پسرش صحبت كند و هركاري كه از دستش بر ميآيد، دريغ نكند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره تلاشهاي من ومادر عماد نتيجه داد و عماد كه قلبا عاشق مونا بود و  طاقت دوري او را نداشت، اشتباه همسر آيندهاش را بخشيد. روزي كه مونا وعماد  با يك دسته گل به خانه ما آمدند بهترين روز زندگيام بود و من از ديدن شادي و  رضايت آن دو خدا را شكر كردم. به اميد خوشبختي همه دلهاي عاشق!&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;ريزش بي امان اشكها و هقهق گريههايش حرف زدن را برايش مشكل  كرده بود، دستهايش به وضوح ميلرزيد و گونههاي رنگ پريدهاش خبر از درون  ناآرام و متلاطمش ميداد و من كاري جز نظاره كردن از دستم بر نميآمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احساس ميكردم هر كلمه و هر حرفي از طرف من ميتواند مونا را آشفتهتر و  بيقرارتر كند، براي همين به آرامي دستهايش را ميفشردم و سعي در آرام كردنش  داشتم. در همين افكار بودم كه صداي مادرم را از پشت در اتاقم شنيدم. او  براي آرام كردن مونا يك ليوان دم كرده گياهي آورده بود، مادر همين طور كه  سيني را به دستم ميداد چشمانش را تنگ كرد و با صدايي آرام پرسيد &lt;&lt;چي شده  دخترم، ميتونم كمكي بكنم؟!&gt;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به او لبخندي زدم و شانههايم را به علامت ندانستن بالا انداختم، مادر هم  رفت و من و مونا را تنها گذاشت، به اين اميد كه شايد او زودتر قفل دهانش را  بگشايد و به دوست صميمياش بگويد چه اتفاقي افتاده كه آن وقت شب با ظاهري  پريشان و گريان به خانه ما آمده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- مونا جان كمي بخور، حالت رو بهتر ميكنه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- ممنون...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مونا اين را گفت و چند جرعه از دم كرده مادر نوشيد و براي چند لحظه چشمان قرمز و پفكردهاش را به من دوخت و يك آه بلند كشيد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چي شده موناجان... با من حرف بزن... آخه چه اتفاقي افتاده؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- عماد... عماد نامزديشو با من بهم زد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بايد اعتراف كنم كه واقعا شوكه شدم، اصلا نميفهميدم چطور يك پيوند عاشقانه  از طرف عماد به اين راحتي گسسته شده، به سرعت كنار مونا نشستم و صورت سرخ و  خيس از اشكش را به سمت خودم برگردوندم و با تعجب پرسيدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آخه چرا؟ بين شما چه اتفاقي افتاده؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- به خدا هيچي شيرين! يعني من نميدونم! اين اتفاق يك دفعه افتاد! عماد به  من زنگ زد و بيهيچ مقدمهاي گفت ديگه نميتونه با دختري مثل من ازدواج كنه و  نامزديمونو به هم زد، هر چي ازش توضيح خواستم گفت كه خودت بهتر ميدوني، بعد  هم تلفن رو قطع كرد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باور كن شيرين ما حتي يك بارم با هم دعوا نكرديم، هميشه در حد جر و بحثهاي  معمولي بوده، خواهش ميكنم شيرين كمكم كن، تو از عماد بپرس چرا اين كار رو  با من كرده، خواهش ميكنم شيرين كمكم كن...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باشه عزيزم! آروم باش و سعي كن يه كم بخوابي، به مادرم ميگم نذاره كسي  مزاحمت بشه، من به عماد زنگ ميزنم، بهتره مادرم فعلا چيزي نفهمه، حالا  شماره عماد رو بگو تا يادداشت كنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به مونا و عماد فكر ميكردم، به آشنايي ساده اما عشق پرشورشان، همين موضوع بيشتر متعجبم ميكرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مونا دختر شاد و بيآلايشي بود، من و او در دوران دانشگاه با هم، هم اتاق بوديم و خيلي زود صميمي شديم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عماد يك بوتيك پوشاك نزديك دانشكده ما داشت. من و مونا هرازگاهي براي خريد  به آنجا ميرفتيم. عماد پسر جا افتاده و سنگيني بود، وقار و متانت عماد نسبت  به ديگر فروشندهها زبانزد همه دخترهاي دانشكده شده بود، يك روز كه براي  خريد كادوي روز مادر به مغازهاش رفته بودم با كلي منمن و رنگ عوض كردن به  من فهماند كه به مونا علاقهمند شده و از من خواست براي آشنايي بيشتر بين  آنها وساطت كنم. زودتر از آنچه فكر ميكردم زمينه آشنايي آن دو و  خانوادههايشان با هم فراهم شد و مونا و عماد با يك مراسم ساده و زيبا نامزد  شدند. مونا هر روز شاد و شادتر ميشد و با من از نقشههايي كه با عماد براي  زندگيشان كشيده بودند حرف ميزد و حالا اين اتفاق باور نكردني، با اينكه  هنوز سه ماه از نامزديشان نگذشته، رخ داده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شماره عماد را گرفتم با هر بوق آزادي كه ميشنيدم افكار زيادي به ذهنم هجوم  ميآورد، اينكه عماد چه دليلي براي كارش ميآورد و چه برخوردي با من خواهد  كرد و...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- الو بفرماييد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صداي مردانه عماد در گوشم پيچيد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- سلام آقاي محمدي، متاسفم كه دير وقت مزاحمتون شدم، من شيرين هستم دوست مونا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله، شناختم، حالتون چطوره؟ خانواده خوبن؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله ممنون ما همه خوبيم، موضوع اصلي موناست، اون اصلا حالش خوب نيست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- ببينيد شيرين خانم از همون اولين روزهاي آشنايي، من به مونا گفته بودم كه  هميشه بين ما بايد صداقت حرف اول و آخر رو بزنه، اما هنوز سه ماه از  نامزديمون نگذشته كه من متوجه پنهانكاريها و گذشته مونا ميشم، اونم نه از  زبون خودش، آخه اين انصافه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چه گذشتهاي... لطفا واضحتر صحبت كنين!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چند روز پيش يكي از دوستان مادرم به خونه ما اومده بود، مادرم با كلي ذوق  و شوق عكس مونا رو به دوستش نشون داد، دوست مادرم بعد از كلي دقت توي عكس و  پرسيدن نام و فاميل مونا به مادرم گفت كه سالها پيش با خانواده مونا هم  محلهاي بودن و اونها رو ميشناسه، اون با كسب اجازه و كلي شرمندگي از اينكه  اون داره اين اطلاعات رو به ما ميده چيزهاي زيادي از گذشته مونا تعريف كرد  كه من را به شخصه روي صندليام ميخكوب كرده بود... بيچاره مادرم بعد از رفتن  دوستش ساعتها گريه كرد و من هم توي اتاقم مثل ديوانهها راه ميرفتم و از  خودم ميپرسيدم آخه چرا موضوع به اين مهمي رو بايد از زبون يك غريبه بشنوم  نه از زبون مونا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- من كه نصف عمر شدم آقا عماد، خواهش ميكنم بهم بگين چه موضوعي تو گذشته مونا بوده كه شما رو اينقدر پريشون كرده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- لطفا از خودش بپرسيد، من ديگه نميتونم صحبت كنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عماد اين را گفت و تلفن را قطع كرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به مونا فكر ميكردم، به اينكه هر انساني چقدر راز نهفته در سينه دارد و به اندازه تمام مردم دنيا سرنوشتهاي مختلف وجود دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برايم باوركردني نبود كه در اين چهار سال دوستي، مونا از هر دري با من حرف  زده و درد دل كرده اما بخش مهمي از گذشتهاش را از من پنهان كرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آرام به سمت اتاقم رفتم و پاورچين پاورچين وارد آن شدم، برخلاف انتظارم  مونا بيدار لبه تخت نشسته و منتظر رسيدن من بود. او با ديدنم سراسيمه به  سمتم آمد و محكم دستهايم را فشرد، نگاهش عجيب نگران بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- خوب، چي شد؟ عماد چي بهت گفت؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لبخندي به او زدم و آرام در آغوشش كشيدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آروم باش عزيزم، اول تو شروع كن و رازي رو كه اين چند سال از من پنهان  كرده بودي فاش كن! تو گذشته تو، چه اتفاقي افتاده كه عماد با شنيدنش اينقدر  پريشون و ناراحت شده؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مونا به چشمانم خيره شد، كاملا مشخص بود كه در خاطرات گذشتهاش سير ميكند، بعد از مدتي سكوت، نگاهش را از من گرفت و لبه تخت نشست...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- پس بالاخره ماه از پشت ابر در اومد... ميدونستم يك روز ميفهمه اما نه به اين زودي!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حالي كه دست روي شانهاش ميگذاشتم كنارش نشستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- خوب، راحت و بيپرده برام تعريف كن، مطمئن باش سبك ميشي.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- منو ببخش كه زودتر برات نگفتم، شايد اگه تو ماجرا رو ميدونستي مجبورم  ميكردي همون اوايل آشنايي، با عماد دربارهاش صحبت كنم، موضوع بر ميگرده به  سالها پيش كه من هفده سال بيشتر نداشتم، من دختر حساسي بودم، شايد ظاهر شاد  و بيخيالم، زياد اين خصوصيتم رو نشون نده، اما واقعا احساساتي و زودرنجم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو تب و تاب دبيرستان بودم كه زمزمههاي اومدن خواستگار تو خونمون پيچيد. من  تنها فرزند مجرد خونه بودم و برادر و دو خواهرم ازدواج كرده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با شنيدن اين خبر تو رويا غرق شدم و با خودم عهد كردم اگه از خواستگارم خوشم اومد حتما قول ادامه تحصيل رو ازش بگيرم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز خواستگاري به خوشي و خنده گذشت و من، فربد رو كاملا پسنديدم. فربد كه  پسر يكي از اقوام دور پدريام بود با خوشرويي و متانت خاصش به سرعت مورد  تاييد خانوادهام قرار گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر روز كه ميگذشت ما بيشتر به هم علاقهمند ميشديم و من از اينكه ميديدم  فربدمشوق خوبي براي من شده تا حتما ادامه تحصيل بدهم خدا رو شكر ميكردم، هر  چي بود خودش دانشجوي سال آخر زبان انگليسي بود و طرز تفكر بالايي داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانوادههامون با خوشحالي و اميد قرار عقد رو گذاشته بودند و من و فربد  حسابي درگير تدارك مراسم بوديم كه اون فاجعه دردناك اتفاق افتاد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مونا براي چند لحظهاي سكوت كرد و به نقطهاي نامعلوم خيره ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- خوب بعدش چي شد مونا؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- درست چند هفته مانده به مراسم عقدمون فربد توي يك سانحه رانندگي جونش رو از دست داد و كاخ آرزوهاي من يك شبه فرو ريخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ديگه نه لبخندي، نه اميدي، نه آرزويي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانوادهام با وجود غم و درد فراوان، سعي در آروم كردن من داشتن، اما اون موناي دل زنده ديگه مرده بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از چند هفته هم زدم به در بيخيالي و براي رهايي از غم فراق فربد دست به  هر كاري زدم! معاشرت با دوستان ناباب و مصرف موادمخدر از من يك آدم ديگه  ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانوادهام به شدت نگرانم بودند و كمكم به معتاد شدنم پي بردند، با اصرار  اونها چند باري به يك مشاور مراجعه كردم. پس از مدتي كه از نظر روحي، حالم  بهتر شد به يك مركز ترك اعتياد فرستاده شدم و با كمك مشاورها و پزشكهاي  مهربان اون مركز پس از چند ماه سلامتيم رو به دست آوردم. پدر و مادرم به  خاطر تجديد روحيه من و شروع يك زندگي تازه، از اون محله اسبابكشي كردند. من  هم به ياد حرفها و تشويقهاي فربد چسبيدم به درس و يك سال بعد در رشته زبان  انگليسي با رتبه خوب قبول شدم، وقتي با عماد آشنا شدم دوباره اميد به  زندگي تو وجودم جون گرفت و حسابي بهش علاقهمند شدم، من طاقت از دست دادن  عماد رو نداشتم و به خاطر همين واقعيت رو ازش پنهان كردم... آه شيرين، برام  دعا كن...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اون شب طولاني با تمام ماجراهايش تمام شد و مونا صبح زود به خانهاش برگشت، به اين اميد كه از دست من كاري ساخته باشد و كمكش كنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از چند روز كلنجار رفتن با خودم و سبك سنگين كردن كل ماجرا به خانه  عماد زنگ زدم، مادرش گوشي را برداشت و من همه ماجرا را بيكم و كاست برايش  تعريف كردم، احساس ميكردم هيچ چيز به اندازه گفتن حقيقت نميتواند به مونا  كمك كند، به مادر عماد گفتم كه مونا از پنهانكارياش پشيمان است، اما از ترس  از دست دادن عماد چنين كاري كرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر عماد كه زن مهربان و فهميدهاي بود و از ته قلب به مونا علاقه داشت، به  من قول داد تا با پسرش صحبت كند و هركاري كه از دستش بر ميآيد، دريغ نكند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره تلاشهاي من ومادر عماد نتيجه داد و عماد كه قلبا عاشق مونا بود و  طاقت دوري او را نداشت، اشتباه همسر آيندهاش را بخشيد. روزي كه مونا وعماد  با يك دسته گل به خانه ما آمدند بهترين روز زندگيام بود و من از ديدن شادي و  رضايت آن دو خدا را شكر كردم. به اميد خوشبختي همه دلهاي عاشق!&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;ريزش بي امان اشكها و هقهق گريههايش حرف زدن را برايش مشكل  كرده بود، دستهايش به وضوح ميلرزيد و گونههاي رنگ پريدهاش خبر از درون  ناآرام و متلاطمش ميداد و من كاري جز نظاره كردن از دستم بر نميآمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احساس ميكردم هر كلمه و هر حرفي از طرف من ميتواند مونا را آشفتهتر و  بيقرارتر كند، براي همين به آرامي دستهايش را ميفشردم و سعي در آرام كردنش  داشتم. در همين افكار بودم كه صداي مادرم را از پشت در اتاقم شنيدم. او  براي آرام كردن مونا يك ليوان دم كرده گياهي آورده بود، مادر همين طور كه  سيني را به دستم ميداد چشمانش را تنگ كرد و با صدايي آرام پرسيد &lt;&lt;چي شده  دخترم، ميتونم كمكي بكنم؟!&gt;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به او لبخندي زدم و شانههايم را به علامت ندانستن بالا انداختم، مادر هم  رفت و من و مونا را تنها گذاشت، به اين اميد كه شايد او زودتر قفل دهانش را  بگشايد و به دوست صميمياش بگويد چه اتفاقي افتاده كه آن وقت شب با ظاهري  پريشان و گريان به خانه ما آمده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- مونا جان كمي بخور، حالت رو بهتر ميكنه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- ممنون...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مونا اين را گفت و چند جرعه از دم كرده مادر نوشيد و براي چند لحظه چشمان قرمز و پفكردهاش را به من دوخت و يك آه بلند كشيد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چي شده موناجان... با من حرف بزن... آخه چه اتفاقي افتاده؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- عماد... عماد نامزديشو با من بهم زد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بايد اعتراف كنم كه واقعا شوكه شدم، اصلا نميفهميدم چطور يك پيوند عاشقانه  از طرف عماد به اين راحتي گسسته شده، به سرعت كنار مونا نشستم و صورت سرخ و  خيس از اشكش را به سمت خودم برگردوندم و با تعجب پرسيدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آخه چرا؟ بين شما چه اتفاقي افتاده؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- به خدا هيچي شيرين! يعني من نميدونم! اين اتفاق يك دفعه افتاد! عماد به  من زنگ زد و بيهيچ مقدمهاي گفت ديگه نميتونه با دختري مثل من ازدواج كنه و  نامزديمونو به هم زد، هر چي ازش توضيح خواستم گفت كه خودت بهتر ميدوني، بعد  هم تلفن رو قطع كرد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باور كن شيرين ما حتي يك بارم با هم دعوا نكرديم، هميشه در حد جر و بحثهاي  معمولي بوده، خواهش ميكنم شيرين كمكم كن، تو از عماد بپرس چرا اين كار رو  با من كرده، خواهش ميكنم شيرين كمكم كن...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باشه عزيزم! آروم باش و سعي كن يه كم بخوابي، به مادرم ميگم نذاره كسي  مزاحمت بشه، من به عماد زنگ ميزنم، بهتره مادرم فعلا چيزي نفهمه، حالا  شماره عماد رو بگو تا يادداشت كنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به مونا و عماد فكر ميكردم، به آشنايي ساده اما عشق پرشورشان، همين موضوع بيشتر متعجبم ميكرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مونا دختر شاد و بيآلايشي بود، من و او در دوران دانشگاه با هم، هم اتاق بوديم و خيلي زود صميمي شديم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عماد يك بوتيك پوشاك نزديك دانشكده ما داشت. من و مونا هرازگاهي براي خريد  به آنجا ميرفتيم. عماد پسر جا افتاده و سنگيني بود، وقار و متانت عماد نسبت  به ديگر فروشندهها زبانزد همه دخترهاي دانشكده شده بود، يك روز كه براي  خريد كادوي روز مادر به مغازهاش رفته بودم با كلي منمن و رنگ عوض كردن به  من فهماند كه به مونا علاقهمند شده و از من خواست براي آشنايي بيشتر بين  آنها وساطت كنم. زودتر از آنچه فكر ميكردم زمينه آشنايي آن دو و  خانوادههايشان با هم فراهم شد و مونا و عماد با يك مراسم ساده و زيبا نامزد  شدند. مونا هر روز شاد و شادتر ميشد و با من از نقشههايي كه با عماد براي  زندگيشان كشيده بودند حرف ميزد و حالا اين اتفاق باور نكردني، با اينكه  هنوز سه ماه از نامزديشان نگذشته، رخ داده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شماره عماد را گرفتم با هر بوق آزادي كه ميشنيدم افكار زيادي به ذهنم هجوم  ميآورد، اينكه عماد چه دليلي براي كارش ميآورد و چه برخوردي با من خواهد  كرد و...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- الو بفرماييد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صداي مردانه عماد در گوشم پيچيد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- سلام آقاي محمدي، متاسفم كه دير وقت مزاحمتون شدم، من شيرين هستم دوست مونا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله، شناختم، حالتون چطوره؟ خانواده خوبن؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله ممنون ما همه خوبيم، موضوع اصلي موناست، اون اصلا حالش خوب نيست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- ببينيد شيرين خانم از همون اولين روزهاي آشنايي، من به مونا گفته بودم كه  هميشه بين ما بايد صداقت حرف اول و آخر رو بزنه، اما هنوز سه ماه از  نامزديمون نگذشته كه من متوجه پنهانكاريها و گذشته مونا ميشم، اونم نه از  زبون خودش، آخه اين انصافه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چه گذشتهاي... لطفا واضحتر صحبت كنين!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- چند روز پيش يكي از دوستان مادرم به خونه ما اومده بود، مادرم با كلي ذوق  و شوق عكس مونا رو به دوستش نشون داد، دوست مادرم بعد از كلي دقت توي عكس و  پرسيدن نام و فاميل مونا به مادرم گفت كه سالها پيش با خانواده مونا هم  محلهاي بودن و اونها رو ميشناسه، اون با كسب اجازه و كلي شرمندگي از اينكه  اون داره اين اطلاعات رو به ما ميده چيزهاي زيادي از گذشته مونا تعريف كرد  كه من را به شخصه روي صندليام ميخكوب كرده بود... بيچاره مادرم بعد از رفتن  دوستش ساعتها گريه كرد و من هم توي اتاقم مثل ديوانهها راه ميرفتم و از  خودم ميپرسيدم آخه چرا موضوع به اين مهمي رو بايد از زبون يك غريبه بشنوم  نه از زبون مونا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- من كه نصف عمر شدم آقا عماد، خواهش ميكنم بهم بگين چه موضوعي تو گذشته مونا بوده كه شما رو اينقدر پريشون كرده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- لطفا از خودش بپرسيد، من ديگه نميتونم صحبت كنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عماد اين را گفت و تلفن را قطع كرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به مونا فكر ميكردم، به اينكه هر انساني چقدر راز نهفته در سينه دارد و به اندازه تمام مردم دنيا سرنوشتهاي مختلف وجود دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برايم باوركردني نبود كه در اين چهار سال دوستي، مونا از هر دري با من حرف  زده و درد دل كرده اما بخش مهمي از گذشتهاش را از من پنهان كرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آرام به سمت اتاقم رفتم و پاورچين پاورچين وارد آن شدم، برخلاف انتظارم  مونا بيدار لبه تخت نشسته و منتظر رسيدن من بود. او با ديدنم سراسيمه به  سمتم آمد و محكم دستهايم را فشرد، نگاهش عجيب نگران بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- خوب، چي شد؟ عماد چي بهت گفت؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لبخندي به او زدم و آرام در آغوشش كشيدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آروم باش عزيزم، اول تو شروع كن و رازي رو كه اين چند سال از من پنهان  كرده بودي فاش كن! تو گذشته تو، چه اتفاقي افتاده كه عماد با شنيدنش اينقدر  پريشون و ناراحت شده؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مونا به چشمانم خيره شد، كاملا مشخص بود كه در خاطرات گذشتهاش سير ميكند، بعد از مدتي سكوت، نگاهش را از من گرفت و لبه تخت نشست...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- پس بالاخره ماه از پشت ابر در اومد... ميدونستم يك روز ميفهمه اما نه به اين زودي!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حالي كه دست روي شانهاش ميگذاشتم كنارش نشستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- خوب، راحت و بيپرده برام تعريف كن، مطمئن باش سبك ميشي.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- منو ببخش كه زودتر برات نگفتم، شايد اگه تو ماجرا رو ميدونستي مجبورم  ميكردي همون اوايل آشنايي، با عماد دربارهاش صحبت كنم، موضوع بر ميگرده به  سالها پيش كه من هفده سال بيشتر نداشتم، من دختر حساسي بودم، شايد ظاهر شاد  و بيخيالم، زياد اين خصوصيتم رو نشون نده، اما واقعا احساساتي و زودرنجم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو تب و تاب دبيرستان بودم كه زمزمههاي اومدن خواستگار تو خونمون پيچيد. من  تنها فرزند مجرد خونه بودم و برادر و دو خواهرم ازدواج كرده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با شنيدن اين خبر تو رويا غرق شدم و با خودم عهد كردم اگه از خواستگارم خوشم اومد حتما قول ادامه تحصيل رو ازش بگيرم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز خواستگاري به خوشي و خنده گذشت و من، فربد رو كاملا پسنديدم. فربد كه  پسر يكي از اقوام دور پدريام بود با خوشرويي و متانت خاصش به سرعت مورد  تاييد خانوادهام قرار گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر روز كه ميگذشت ما بيشتر به هم علاقهمند ميشديم و من از اينكه ميديدم  فربدمشوق خوبي براي من شده تا حتما ادامه تحصيل بدهم خدا رو شكر ميكردم، هر  چي بود خودش دانشجوي سال آخر زبان انگليسي بود و طرز تفكر بالايي داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانوادههامون با خوشحالي و اميد قرار عقد رو گذاشته بودند و من و فربد  حسابي درگير تدارك مراسم بوديم كه اون فاجعه دردناك اتفاق افتاد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مونا براي چند لحظهاي سكوت كرد و به نقطهاي نامعلوم خيره ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- خوب بعدش چي شد مونا؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- درست چند هفته مانده به مراسم عقدمون فربد توي يك سانحه رانندگي جونش رو از دست داد و كاخ آرزوهاي من يك شبه فرو ريخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ديگه نه لبخندي، نه اميدي، نه آرزويي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانوادهام با وجود غم و درد فراوان، سعي در آروم كردن من داشتن، اما اون موناي دل زنده ديگه مرده بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از چند هفته هم زدم به در بيخيالي و براي رهايي از غم فراق فربد دست به  هر كاري زدم! معاشرت با دوستان ناباب و مصرف موادمخدر از من يك آدم ديگه  ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانوادهام به شدت نگرانم بودند و كمكم به معتاد شدنم پي بردند، با اصرار  اونها چند باري به يك مشاور مراجعه كردم. پس از مدتي كه از نظر روحي، حالم  بهتر شد به يك مركز ترك اعتياد فرستاده شدم و با كمك مشاورها و پزشكهاي  مهربان اون مركز پس از چند ماه سلامتيم رو به دست آوردم. پدر و مادرم به  خاطر تجديد روحيه من و شروع يك زندگي تازه، از اون محله اسبابكشي كردند. من  هم به ياد حرفها و تشويقهاي فربد چسبيدم به درس و يك سال بعد در رشته زبان  انگليسي با رتبه خوب قبول شدم، وقتي با عماد آشنا شدم دوباره اميد به  زندگي تو وجودم جون گرفت و حسابي بهش علاقهمند شدم، من طاقت از دست دادن  عماد رو نداشتم و به خاطر همين واقعيت رو ازش پنهان كردم... آه شيرين، برام  دعا كن...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اون شب طولاني با تمام ماجراهايش تمام شد و مونا صبح زود به خانهاش برگشت، به اين اميد كه از دست من كاري ساخته باشد و كمكش كنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از چند روز كلنجار رفتن با خودم و سبك سنگين كردن كل ماجرا به خانه  عماد زنگ زدم، مادرش گوشي را برداشت و من همه ماجرا را بيكم و كاست برايش  تعريف كردم، احساس ميكردم هيچ چيز به اندازه گفتن حقيقت نميتواند به مونا  كمك كند، به مادر عماد گفتم كه مونا از پنهانكارياش پشيمان است، اما از ترس  از دست دادن عماد چنين كاري كرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر عماد كه زن مهربان و فهميدهاي بود و از ته قلب به مونا علاقه داشت، به  من قول داد تا با پسرش صحبت كند و هركاري كه از دستش بر ميآيد، دريغ نكند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره تلاشهاي من ومادر عماد نتيجه داد و عماد كه قلبا عاشق مونا بود و  طاقت دوري او را نداشت، اشتباه همسر آيندهاش را بخشيد. روزي كه مونا وعماد  با يك دسته گل به خانه ما آمدند بهترين روز زندگيام بود و من از ديدن شادي و  رضايت آن دو خدا را شكر كردم. به اميد خوشبختي همه دلهاي عاشق!&lt;br /&gt;
&lt;/font&gt;&lt;img height=&quot;449&quot; width=&quot;393&quot; src=&quot;/upload/loveing/image/all_i_ever_wanted(1).jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description><pubDate></pubDate><guid>http://loveing.loxblog.com/post.php?p=4</guid></item><item><title>يك داستان جديد ديگه با يه  عكس خوشگل...</title><link>http://loveing.loxblog.com/post.php?p=3</link><description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt;نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم &lt;br /&gt;
هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود &lt;br /&gt;
نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام &lt;br /&gt;
به همه لبخند می زدم&lt;br /&gt;
آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن &lt;br /&gt;
اصلا برام مهم نبود &lt;br /&gt;
من همتونو دوست دارم &lt;br /&gt;
همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بود &lt;br /&gt;
دسته گل رو به طرف صورتم آوردم و دوباره نفس عمیق کشیدم &lt;br /&gt;
چه احساس خوبیه احساس دوست داشتن &lt;br /&gt;
به این فکر کردم که وقتی اون از راه برسه چقدر همه آدما به من و اون حسودی می کنن&lt;br /&gt;
و این حس وسعت لبخندمو بیشتر کرد&lt;br /&gt;
تصمیم خودمو گرفته بودم , امروز بهش می گم , یعنی باید بهش بگم&lt;br /&gt;
ساعتمو نگاه کردم : هنوز ده دقیقه مونده بود&lt;br /&gt;
بیچاره من , نه, بیچاره به آدمای بدبخت می گن ... من با داشتن اون یه خوشبخت تموم عیارم &lt;br /&gt;
به روزای آینده فکر می کردم , روزایی که من و اون &lt;br /&gt;
دو نفری , دست توی دست هم توی آسمون راه می رفتیم&lt;br /&gt;
قبلا تنهایی رو به همه چیز ترجیح می دادم ولی حالا حتی از تصور تنهایی وقتی اون هست متنفر بودم .&lt;br /&gt;
من و اون , می تونیم دو تا بچه داشته باشیم&lt;br /&gt;
اولیش دختر ... اسمشم مثلا نگار .. یا مهتاب &lt;br /&gt;
مثل دیوونه ها لبخند می زدم , اونم کنار یه خیابون پر رفت و آمد ... ولی دیوونه بودن برای با اون بودن عیبی نداره&lt;br /&gt;
خب دخترمون شبیه کدوممون باشه بهتره ... شبیه اون باشه خیلی بهتره اونوقت دوتا عشق دارم&lt;br /&gt;
دومین بچه مون پسر باشه خوبه ... اسمشم ... اهه من چقدر خودخواهم&lt;br /&gt;
یه نفری دارم واسه بچه هامون اسم می ذارم ... خب اونم باید نظر بده&lt;br /&gt;
ولی به نظر من اسم سپهر یا امید یا سینا قشنگتر از اسمای دیگه اس&lt;br /&gt;
دوس دارم پسرمون شبیه خودم باشه &lt;br /&gt;
یه مرد واقعی ...&lt;br /&gt;
به خودم اومدم , دو دقیقه به اومدنش مونده بود &lt;br /&gt;
دیگه بلااستثنا همه نگاهم می کردن , شاید ته دلشون می گفتن بیچاره ... اول جوونی خل شده حیوونکی&lt;br /&gt;
گور بابای همه , فقط اون ,&lt;br /&gt;
بعد از دو ماه آشنایی دیگه هیچی بین ما مبهم و گنگ نبود &lt;br /&gt;
دیوونه وار بهش عشق می ورزیدم و اونم همینطور&lt;br /&gt;
مطمئن بودم که وقتی بهش پیشنهاد ازدواج بدم ذوق می کنه و می پره توی بغلم &lt;br /&gt;
ولی خب اینجا برای مطرح کردن این پیشنهاد خیلی شلوغ بود&lt;br /&gt;
باید می بردمش یه جای خلوت &lt;br /&gt;
خدای من ... چقدر حالم خوبه امروز ,&lt;br /&gt;
وای , چه روزایی خوبی می تونیم کنار هم بسازیم , روزای پر از عشق , لبخند و آرامش &lt;br /&gt;
عشق همه خوبیا رو با هم داره , آرامش , امنیت , شادی و مهم تر از همه امید به زندگی .&lt;br /&gt;
بیا دیگه پرنده خوشگل من ..&lt;br /&gt;
امتداد نگاهم از بین آدمای سرگردون توی پیاده رو خودشو رسوند به چشمای اون .&lt;br /&gt;
خودش بود ... با همون لبخند دیوونه کنندش و نگاه مهربونش&lt;br /&gt;
از همون دور با نگاهش سلام می کرد &lt;br /&gt;
بلند گفتم : - سلاممممم ...&lt;br /&gt;
چند نفر برگشتن و نگاهم کردن وزیر لب غرولند کردن .... هه , نمی دونستن که .&lt;br /&gt;
توی دلم یه نفر می خوند :&lt;br /&gt;
گل کو , گلاب کو , اون تنگ شراب کو ,&lt;br /&gt;
گل کو , شیشه گلاب کو , شیشه گلاب کو, کو , کو &lt;br /&gt;
آخه عزیزترین عزیزا , خوب ترین خوبا... مهمونه ... حس می کنم که دنیا مال منه ...خب آره دیگه دنیا مال من می شه ...&lt;br /&gt;
برام دست تکون داد &lt;br /&gt;
من دستمو تکون دادم و همراه دستم همه تنم تکون خورد .&lt;br /&gt;
- سلام .&lt;br /&gt;
سلام عروسک من .&lt;br /&gt;
لبخند زد ... لبخند ... همینطور نگاش می کردم .&lt;br /&gt;
- میشه از اینجا بریم ؟ همه دارن نگاهمون می کنن .&lt;br /&gt;
به خودم اومدم ..&lt;br /&gt;
- باشه .. بریم ... چه به موقع اومدی ...&lt;br /&gt;
دسته گلو دادم بهش ... &lt;br /&gt;
- وایییییی ... چقد اینا خوشگله ...&lt;br /&gt;
سرشو بین گلا فرو کرد و نفس عمیق کشید .&lt;br /&gt;
حس می کردم که اگه چند لحظه دیگه سرشو لابه لای گلا نگه داره اون وسط گمش می کنم &lt;br /&gt;
- آی ... من حسودیم میشه ها ... بیا بیرون ازون وسط , گلی خانوم من .&lt;br /&gt;
خندید .&lt;br /&gt;
- ازت خیلی ممنونم ... به خاطر این دسته گل , به خاطر اینهمه عشق و به خاطر همه چیز .انگشتمو گذاشتم روی نوک بینیش و گفتم : &lt;br /&gt;
- هرچی که دارم و می دارم , مال خود خودته .&lt;br /&gt;
و دوباره خندید و اینبار اشک توی چشاش جمع شد .&lt;br /&gt;
- دنیا ... نبینم اشکاتو .&lt;br /&gt;
- یعنی خوشحالم نباشم ؟&lt;br /&gt;
- چرا دیوونه ... تو باش .. همه جوره بودنتو دوست دارم .&lt;br /&gt;
دل توی دلم نبود ... کوچه ای که توش قدم می زدیم خلوت بود و جای مناسبی برای صحبت کردن در مورد ...&lt;br /&gt;
- راستی گفتی یه چیز مهم می خوای بهم بگی ؟ ... می گی الاننه ؟&lt;br /&gt;
یه لحظه شوکه شدم .. &lt;br /&gt;
- آهان .. آره ... یه چیز خیلی مهم ... بریم اونجا ... &lt;br /&gt;
یه ایستگاه اتوبوس با نیمکتای خالی کمی پایینتر منتظر من و دنیا بود ..&lt;br /&gt;
هردو نشستیم ...&lt;br /&gt;
دنیا شاخه گلو توی آغوشش گرفته بود و با همون نگاه دوست داشتنی و دیوونه کنندش بهم نگاه می کرد .&lt;br /&gt;
- خب ؟&lt;br /&gt;
اممم راستش ... &lt;br /&gt;
حالا که موقع گفتنش رسیده بود نمی دونستم چطور شروع کنم .&lt;br /&gt;
گرچه برام سخت نبود ولی چطور شروع کردنش برام مهم بود &lt;br /&gt;
من دنیا رو از مدت ها قبل شریک زندگی خودم می دونستم و حالا فقط می خواستم اینو صریحا بهش بگم &lt;br /&gt;
- چیزی شده ؟&lt;br /&gt;
نه ... فقط ... &lt;br /&gt;
چشامو خیره به چشاش دوختم و بعد از یه مکث کوتاه نمی دونم کی بود که از دهن من حرف زد :&lt;br /&gt;
- با من ازدواج می کنی ؟&lt;br /&gt;
رنگش پرید ... این اولین و قابل لمس ترین احساسی بود که بروز داد و بعد ,&lt;br /&gt;
لبای قشنگ و عنابیش شروع کرد به لرزیدن &lt;br /&gt;
نگاهشو ازم دزدید و صورتشو بین دوتا دستاش قایم کرد . &lt;br /&gt;
- دنیا.. ناراحتت کردم؟&lt;br /&gt;
توی ذهن آشفتم دنبال یه دلیل خوب برای این واکنش دنیا می گشتم .&lt;br /&gt;
دسته گلی که چند ساعت پیش با تموم عشق دونه دونه گلاشو انتخاب کرده بودم و  با تموم عشقم به دنیا دادم از دستش افتاد توی جوی آب کثیف کنار خیابون .&lt;br /&gt;
احساس خوبی نداشتم ...&lt;br /&gt;
- دنیا خواهش می کنم حرف بزن ... حرف بدی زدم ؟&lt;br /&gt;
دنیا بی وقفه و به شدت گریه می کرد و در مقابل تلاش من که سعی می کردم دستاشو از جلوی صورت قشنگش کنار بزنم به شدت مقاومت می کرد .&lt;br /&gt;
کلافه شدم ... فکرم اصلا کار نمی کرد &lt;br /&gt;
با خودم گفتم خدایا باز می خوای چیکارم بکنی ؟ باز این سرنوشت چی داره واسم رقم می زنه ؟&lt;br /&gt;
نتونستم طاقت بیارم ... فکر می کنم داد زدم :&lt;br /&gt;
- دنیا ... خواهش می کنم بس کن .. خواهش می کنم .&lt;br /&gt;
دنیا سرشو بلند کرد &lt;br /&gt;
چشاش سرخ شده بود و صورتش خیس از اشک بود&lt;br /&gt;
هیچوقت اونو اینطوری ندیده بودم&lt;br /&gt;
توی چشام نگاه کرد&lt;br /&gt;
توی چشاش پراز یه جور حس خاص ... شبیه التماس بود &lt;br /&gt;
- منو ببخش ... خواهش می .. کنم ...&lt;br /&gt;
یکه خوردم &lt;br /&gt;
- تو رو ببخشم ؟ چرا باید ببخشمت ... چی شده .. چرا حرف نمی زنی ؟&lt;br /&gt;
دوباره بغضش ترکید &lt;br /&gt;
دیگه داشتم دیوونه می شدم&lt;br /&gt;
- من .. من ....&lt;br /&gt;
- تو چی؟ خواهش می کنم بگو ... تو چی ؟؟؟؟&lt;br /&gt;
دنیا در حالی که به شدت گریه می کرد گفت :&lt;br /&gt;
- من یه چیزایی رو ... یه چیزایی رو به تو نگفتم ...&lt;br /&gt;
سرم داغ شده بود&lt;br /&gt;
احساس سنگینی و ضعف می کردم &lt;br /&gt;
از روی نیمکت بلند شدم و دو قدم از دنیا دور شدم&lt;br /&gt;
می ترسیدم&lt;br /&gt;
گاهی آدم دوس داره فرسنگ ها از واقعیت های زندگیش فاصله بگیره&lt;br /&gt;
سعی کردم به هیچی فکر نکنم&lt;br /&gt;
صدای گریه دنیا مثل خنده تلخ سرنوشت ... یه سرنوشت شوم ... توی گوشم پیچ و تاب می خورد&lt;br /&gt;
کاش همه اینا کابوس بود&lt;br /&gt;
کاش می شد همونجا مثه آدمی که از خواب می پره و با خوردن یه لیوان آب همه خوابای بدشو فراموش می کنه می شد از خواب بپرم&lt;br /&gt;
ولی همه چیز واقعی بود&lt;br /&gt;
واقعی و تلخبا من ازدواج می کنی ؟&lt;br /&gt;
نشستم کنارش &lt;br /&gt;
- به من نگاه کن...&lt;br /&gt;
در هم ریخته و شکسته شده بود&lt;br /&gt;
اصلا شبیه دنیا یه ساعت پیش , یه روز پیش و دوماه پیش نبود&lt;br /&gt;
مدام زیر لب تکرار می کرد ... منو ببخش .. منو ببخش&lt;br /&gt;
- بگو ... بگو چیارو به من نگفتی .. هر چی باشه مهم نیست&lt;br /&gt;
تیکه آخر رو با تردید گفتم ... ولی ... ته دلم از خدا خواستم واقعا چیز مهمی نباشه&lt;br /&gt;
- نمی تونم ... نمی تونم ... &lt;br /&gt;
صورتوشو بین دو تا دستام گرفتم و اینبار با تحکم گفتم :&lt;br /&gt;
- بگو ... می تونی بفهمی من دارم چی می کشم ؟ .. بگو چیه که اینقد اذیتت می کنه&lt;br /&gt;
....نمی دونم ...هیچی یادم نیست...تا چند لحظه بعد از چند جمله ای که دنیا پشت سرهم و بین گریه های شدیدش گفت&lt;br /&gt;
هیچی نمی فهمیدم&lt;br /&gt;
انگار تموم بدنم .. اعصابم و تموم احساساتم همه با هم فلج شده بود&lt;br /&gt;
قدرت تحمل اونهمه ضربه ... اونم به اون شدت برای من .. برای من غیر قابل تصور بود&lt;br /&gt;
تموم مدتی که دنیا همون سه تا جمله رو بریده بریده برای من گفت صورتش بین دو تا دستام بود&lt;br /&gt;
حرفش که تموم شد احساس یه مرد مرده رو داشتم&lt;br /&gt;
آدمی که بی خود زنده بوده&lt;br /&gt;
و کاش مرده بودم&lt;br /&gt;
- من .. من شوهر دارم ... و یه بچه .. می خواستم بهت بگم .. ولی .... ولی می ترسیدم .. .. &lt;br /&gt;
سرم گیج رفت و همه چیز جلوی چشام سیاه شد&lt;br /&gt;
دستام مثه دستای آدمی که یهو فلج می شه از دو طرف صورتش آویزون شد&lt;br /&gt;
نمی دونم چطور تونستم پاشم و تلو تلو خوران دستمو به درخت خشک کنار ایستگاه بگیرم&lt;br /&gt;
نمی تونستم حرف بزنم&lt;br /&gt;
احساس تهوع داشتم&lt;br /&gt;
تصویر لحظه های خلوت من و دنیا ... عشقبازیهامون ... خنده های دنیا .و..و..و... مثل یه فیلم .. بیرحمانه از جلوش چشای بستم رد می شد&lt;br /&gt;
چطور تونست این کارو با من بکنه؟&lt;br /&gt;
صدای دنیا از پشت سرم می اومد:&lt;br /&gt;
- من اونا رو دوست ندارم ... هیچکدومشونو .... قبل از اینکه با تو آشنا بشم  ... دو بار ... دو بار خودکشی کردم ... تو .. به خاطر تو تا الان زنده ام  ... من هیچ دلخوشی به جز تو ندارم ... دوستت دارم ... و ...&lt;br /&gt;
زیر لب گفتم :&lt;br /&gt;
- خفه شو ...صدام ضعیف و مرده بود ... و سرد ... صدای خودمو نمی شناختم ... و دنیا هم صدامو نشنید ...&lt;br /&gt;
- اون منو طلاق نمی ده ... می گه دوستم داره .. ولی من ازش متنفرم ... من تو رو دوست دارم ... &lt;br /&gt;
داد زدم .. با تموم نفرت و خشم :&lt;br /&gt;
خفه شو لعنتی&lt;br /&gt;
یهو ساکت شد ... خشکش زد&lt;br /&gt;
دستام می لرزید &lt;br /&gt;
- تو .. تو .. تو چطور تونستی ؟ تو ...&lt;br /&gt;
نمی تونستم حرف بزنم &lt;br /&gt;
دنیا دیگه گریه نمی کرد&lt;br /&gt;
شاید دیگه احساس گناه هم نمی کرد&lt;br /&gt;
از جای خودش بلند شد و روبروم ایستاد&lt;br /&gt;
- من دوستت داشتم .. دوستت دارم ... هیچ چیز دیگه هم مهم نیست&lt;br /&gt;
در یک لحظه که خیلی سریع اتفاق افتاد .. دستمو بالا بردم و با تموم قدرتی  که از احساسات له شده و نفرتم برام مونده بود کوبیدم توی گوشش&lt;br /&gt;
- تو لایق هیچی نیستی ... حتی لایق زنده بودن&lt;br /&gt;
افتادروی زمین&lt;br /&gt;
ولی نه اونطوری که منو به زمین کوبونده بود&lt;br /&gt;
من له شده بودم&lt;br /&gt;
دوست داشتم ازش فرار کنم ... گم بشم .. قاطی آدمای دیگه ... بوی تعفن می دادم .. بویی که ازون گرفته بودم&lt;br /&gt;
خیانت ... کثیف ترین کاری که توی ذهنم تصور می کردم&lt;br /&gt;
و من ... تموم مدت .. با اون ...&lt;br /&gt;
تصویر تیره یه مرد با یه بچه جلوی چشام ثابت مونده بود&lt;br /&gt;
از همه چیز فرار می کردم و اشک و نفرت بدجوری توی گلوم گره خورده بود&lt;br /&gt;
...&lt;br /&gt;
دیگه ندیدمش&lt;br /&gt;
حتی یه بار&lt;br /&gt;
تنها چیزی که مثه لکه ننگ برام گذاشت&lt;br /&gt;
یه احساس ترس دایمی بود&lt;br /&gt;
ترس از تموم آدما&lt;br /&gt;
از تموم دوست داشتنا&lt;br /&gt;
و احساس نفرت از این دنیای لجنزار که همه فکر می کنیم بهشت موعود , همینجاست &lt;br /&gt;
دنیایی که &lt;br /&gt;
به هیچ کس رحم نمی کنه&lt;br /&gt;
پر از دروغهای قشنگ&lt;br /&gt;
و واقعیت های تلخه&lt;br /&gt;
دنیایی که &lt;br /&gt;
بهتر دیگه هیچی نگم .. یه مرد مرده خوب , مرد مرده ایه که حرف نزنه .&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;/upload/loveing/image/AhrFDM1248518416.jpg&quot; style=&quot;width: 487px; height: 437px;&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description><pubDate></pubDate><guid>http://loveing.loxblog.com/post.php?p=3</guid></item><item><title>داستاني جديد از عشق...</title><link>http://loveing.loxblog.com/post.php?p=2</link><description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دار&lt;br /&gt;
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند&lt;br /&gt;
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد , یک بعد از ظهر سرد زمستانی بود&lt;br /&gt;
مثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش , اجازه نمی داد تا سرش را بلند کند&lt;br /&gt;
می فهمید , عمیقا می فهمید که این نگاه با تمام نگاه های قبلی , با همه نگاه های آدم های دیگرفرق می کند&lt;br /&gt;
ترسید , از این ترسید که تلاقی نگاهش , این نگاه تازه و داغ را فراری بدهد&lt;br /&gt;
همانطور مثل هر روز , طبق یک عادت مداوم تکراری , با چشم هایی رو به پایین ,  مسیر هر روزه ش را, در امتداد مقصد هر روزه , ادامه داد .&lt;br /&gt;
در ذهنش زندگی شبیه آدامس بی مزه ای شده بود که طبق اجبار , فقط باید می جویدش&lt;br /&gt;
تکرار , تکرار و تکرار&lt;br /&gt;
سنگینی نگاه تا وقتی که در خونه را بست , تعقیبش کرد&lt;br /&gt;
پشتش رابه در چسباند و در سکوت آشنای حیاط خانه , به صدای بلند تپیدن قلبش گوش داد&lt;br /&gt;
برایش عجیب بود , عجیب و دلچسب&lt;br /&gt;
***&lt;br /&gt;
از عشق می نوشت و به عشق فکر می کرد&lt;br /&gt;
ولی هیچوقت نه عاشق شده بود و نه معشوق&lt;br /&gt;
در ذهن خیالپردازش , عشق شبیه به مرد جوانی بود&lt;br /&gt;
مرد جوانی با گیسوان مشکی مجعد و پریشان و صورتی دلپذیر و رنگ پریده&lt;br /&gt;
پنجره رو به کوچه اتاقش را باز کرد&lt;br /&gt;
انتهای کوچه , همان درخت کاج قدیمی , همان دیوار کاه گلی , همان تیر چوبی چراغ برق بود و ... دوباره نگاه کرد&lt;br /&gt;
تمام آن چیزها بود و یک غریبه&lt;br /&gt;
***&lt;br /&gt;
مرد غریبه در انتهای کوچه قدم می زد و گهگاه نگاهی به پنجره باز اتاق او می انداخت&lt;br /&gt;
صدای قلبش را بلند تر از قبل شنید ,&lt;br /&gt;
احساس کرد صدای قلبش با صدای قدم زدنهای مرد گره خورده&lt;br /&gt;
پنجره رابست و آرام در حالیکه پشتش به دیوار کشیده می شد روی زمین نشست&lt;br /&gt;
زانوانش را در بغل گرفت و به حرارتی که زیر پوستش می دوید , دلسپرد&lt;br /&gt;
***&lt;br /&gt;
تنهایی بد نیست&lt;br /&gt;
تنهایی خوب هم نیست&lt;br /&gt;
کتابهای در هم و ریخته و شعر های گفته و ناگفته&lt;br /&gt;
خوبیها و بدیها&lt;br /&gt;
سرگردانی را دوست نداشت&lt;br /&gt;
بیرون برف می بارید و توی اتاق باران&lt;br /&gt;
با خودش فکر می کرد : تموم اینا یک اتفاق ساده بود , اتفاق ساده ای که تموم شد .&lt;br /&gt;
سعی کرد بخوابد&lt;br /&gt;
قطره های اشکش را پاک کرد و تا صبح صدای دلنشین قدم زدنهای مرد غریبه را در ذهنش تکرار کرد .&lt;br /&gt;
***&lt;br /&gt;
روز بعد , تازه بود&lt;br /&gt;
با احساسی تازه و نو , متفاوت از روزهای قبل&lt;br /&gt;
صورتش را در آینه مرور کرد و روژ کم رنگ سرخ , به لبهایش مالید&lt;br /&gt;
بیرون همه جا سفید بود&lt;br /&gt;
انتهای کوچه کمی مکث کرد&lt;br /&gt;
با خودش گفت , همینجا بود , همینجا راه می رفت&lt;br /&gt;
سرش را پایین انداخت و مسیر هر روزه را در پیش گرفت&lt;br /&gt;
زیر لب تکرار می کرد : عشق دروغه , مسخره اس , بی رحمه , داستانه , افسانه اس&lt;br /&gt;
***&lt;br /&gt;
ایستگاه اتوبوس و شلوغی هر روزه و انتظار .. و گرمای آشنای یک نگاه&lt;br /&gt;
قفسه سینه اش تنگ شد&lt;br /&gt;
طاقت نیاورد و سرش را بلند کرد&lt;br /&gt;
دوقدم آنطرف تر , فقط با دو قدم فاصله , مرد غریبه ایستاده بود&lt;br /&gt;
تلاقی دو نگاه کوتاه بود و ... کوتاه بود و بلند&lt;br /&gt;
بلند .. مثل شب یلدا&lt;br /&gt;
نگاهش را دزدید&lt;br /&gt;
***&lt;br /&gt;
نیاز به دوست داشتن ,&lt;br /&gt;
نیاز به دوست داشته شدن ,&lt;br /&gt;
نیاز به پس زدن پرده های تاریکخانه دل&lt;br /&gt;
نیاز به تنها گذاشتن تنهایی ها&lt;br /&gt;
و نیاز و نیاز و نیاز&lt;br /&gt;
چیزی در درونش خالی شده بود و چیزی جایگزین تمام نداشته هایش&lt;br /&gt;
تلاقی یک نگاه و تلاقی تمام احساسات خفته درونی&lt;br /&gt;
تمام تفسیرهای عارفانه اش از زندگی و عشق در تلاقی آن نگاه شکل دیگری به خود گرفته بود&lt;br /&gt;
می ترسید&lt;br /&gt;
می ترسید از اینکه توی اتوبوس کسی صدای تپیدن های قلب فشرده اش را بشنود .&lt;br /&gt;
***&lt;br /&gt;
مرد غریبه همه جا بود&lt;br /&gt;
با نگاه نافذ مشکی و شالگردن قهوه ای اش&lt;br /&gt;
و نگاه سنگین تر , و حرارت بیشتر&lt;br /&gt;
بعد از ظهر های داغ تابستان را به یادش می آورد در سرمای سخت زمستان&lt;br /&gt;
زمستان ... تنهایی&lt;br /&gt;
سرمای سخت زمستان تنهایی&lt;br /&gt;
و بعد از ظهر ها تا غروب&lt;br /&gt;
انتهای کوچه بود و صدای قدم زدن های مرد غریبه&lt;br /&gt;
و شب .. نگاه عطشناک او بود و رد گام های غریبه بر صفحه سفید برف&lt;br /&gt;
***&lt;br /&gt;
روزهای تازه و جسارت های تازه تر&lt;br /&gt;
و سایه کم رنگ آبی پشت پلک های خمار&lt;br /&gt;
و گونه هایی که روز به روز سرخ تر می شد&lt;br /&gt;
و چشم هایی که دیگر زمین را , و تکرار را جستجو نمی کرد&lt;br /&gt;
چشم هایی که نیازش&lt;br /&gt;
نوازش های گرم همان نگاه غریبه .. نه همان نگاه آشنا شده بود&lt;br /&gt;
زیر لب تکرار می کرد : - آی عشق .. آی عشق .. آی عشق&lt;br /&gt;
***&lt;br /&gt;
شکستن فاصله شبیه شکستن شیشه خانه همسایه ای می ماند که نمی دانی تو را می زند یا توپت را با مهربانی پس می دهد&lt;br /&gt;
چیزی بیشتر از نگاه می خواست&lt;br /&gt;
عشق , همان جوان رنگ پریده با موهای مشکی مجعد توی خواب هایش&lt;br /&gt;
جای خودش را به مرد غریبه داده بود&lt;br /&gt;
و حالا عشق , مرد غریبه شده بود&lt;br /&gt;
با شال گردن قهوهای بلند و موهای جوگندمی آشفته&lt;br /&gt;
و سیگاری در دست&lt;br /&gt;
دلش پر می زد برای شنیدن صدای عشق&lt;br /&gt;
صدای عشقش&lt;br /&gt;
مرد غریبه هر روز بود&lt;br /&gt;
و هر شب نبود&lt;br /&gt;
***&lt;br /&gt;
برف می بارید&lt;br /&gt;
شدید تر از هر روز&lt;br /&gt;
و او , هوای دلش بارانی بود&lt;br /&gt;
شدید تر از هر روز&lt;br /&gt;
قدم هایش تند بود و نگاهش آهسته&lt;br /&gt;
با خودش فکر می کرد , اینهمه آدم برای چه&lt;br /&gt;
آدم های مزاحمی که نمی گذاشتند چشمانش , غریبه را پیدا کند&lt;br /&gt;
غریبه ای که در دلش , آشنا ترینش بود&lt;br /&gt;
سایه چتری از راه رسید و بعد ...&lt;br /&gt;
- مزاحمتون که نیستم ؟&lt;br /&gt;
صدای شکستن شیشه آمد&lt;br /&gt;
غریبه در کنارش بود&lt;br /&gt;
صدایی گرم و حضوری گرم تر&lt;br /&gt;
باور نمی کرد&lt;br /&gt;
هر دو زیر یک چتر&lt;br /&gt;
هر دو در کنار هم&lt;br /&gt;
- نه , اصلا , خیلی هم لطف کردین&lt;br /&gt;
قدم به قدم , در سکوت , سکوت !!!..... نه فریاد&lt;br /&gt;
آی عشق .. ای عشق ... آی عشق , تو چه ساده آدم ها را به هم می رسانی .. و چه سخت&lt;br /&gt;
کاش خیابان انتهایی نداشت&lt;br /&gt;
بوی عطر غریبه , بوی آشنایی بود , بوی خواب و بیداری&lt;br /&gt;
- سردتون که نیست&lt;br /&gt;
- نه .. اصلا&lt;br /&gt;
دو بار گفته بود rdquo; نه اصلا rdquo;&lt;br /&gt;
از خودش حجالت می کشید که زبانش را یارایی برای حرف زدن نبود&lt;br /&gt;
سردش نبود , داغش بود&lt;br /&gt;
حرارت عشق , تن آدم را می سوزاند&lt;br /&gt;
غریبه تا ابتدای کوچه آمد&lt;br /&gt;
ابتدای کوچه ای که برای او , انتهایش بود&lt;br /&gt;
- ممنونم&lt;br /&gt;
نگاه در نگاه , کوتاه و کوبنده&lt;br /&gt;
- من باید ممنون باشم که اجازه دادید همراهتون باشم&lt;br /&gt;
آرامش , احساس آرامش می کرد و اضطراب&lt;br /&gt;
آرامش از با هم بودن و اضطراب از از دست دادن&lt;br /&gt;
- خدانگهدار&lt;br /&gt;
قدم به قدم دور شد&lt;br /&gt;
به سوی خانه , غریبه ایستاده بود و دل او هم , ایستاده تر&lt;br /&gt;
در را گشود و در لحظه ای کوتاه نگاهش کرد&lt;br /&gt;
غریبه چترش را بسته بود&lt;br /&gt;
***&lt;br /&gt;
بلوغ تازه , پژمردن جوانه های پیچک تنهایی&lt;br /&gt;
تب , شب های بلند و خیال پردازیهای بلند تر&lt;br /&gt;
rdquo; اون منو دوست داره .. خدای من .. چقدر متین و موقر بود ... rdquo;&lt;br /&gt;
از این شانه به آن شانه .. تا صبح .. تا دیدار دوباره&lt;br /&gt;
***&lt;br /&gt;
خیابان های شلوغ , دست ها ی در جیب و سرهای در گریبان&lt;br /&gt;
هر کسی دلمشغولی های خودش را دارد&lt;br /&gt;
و انتظار , چشم های بی تاب و دل بی تاب تر&lt;br /&gt;
rdquo; پس اون کجاست rdquo;&lt;br /&gt;
پرده به پرده آدم های بیگانه و تاریک و دریغ از نور , دریغ از آشنای غریبه&lt;br /&gt;
rdquo; نکنه مریض شده .. نکنه ... rdquo;&lt;br /&gt;
اضطراب و دلهره , سرگیجه و خفقان&lt;br /&gt;
عادت نیست , عشق آدم را اینگونه می کند&lt;br /&gt;
هیچکس شبیه او هم نبود , حتی از پشت سر&lt;br /&gt;
rdquo; کاش دیروز باهاش حرف می زدم , لعنت به من , نکنه از من رنجیده ... rdquo;&lt;br /&gt;
اشک و باران , گریه و سکوت&lt;br /&gt;
واژه عمق احساس را بیان نمی کند&lt;br /&gt;
واژه .. هیچ کاری از دستش بر نمی آید .&lt;br /&gt;
***&lt;br /&gt;
انتهای کوچه ساکت&lt;br /&gt;
پنجره باز&lt;br /&gt;
هق هق های نیمه شب&lt;br /&gt;
و روزهای برفی&lt;br /&gt;
روزهای برفی بدون چتر&lt;br /&gt;
rdquo; امروز حتما میاد rdquo;&lt;br /&gt;
و امروز های بدون آمدن&lt;br /&gt;
***&lt;br /&gt;
بدست آوردن سخت است , از دست دادن کشنده , انتظار عذاب آور&lt;br /&gt;
غریبه , نه آمده بود , نه رفته بود&lt;br /&gt;
روزها گذشت , و هفته ها و .. ماه ها&lt;br /&gt;
بغض بسته , پنجه های قطور تنهایی بر گردن ظریفش گره خورده بود&lt;br /&gt;
نه خواب , نه بیداری&lt;br /&gt;
دیوانگی , جنون ... شاید برای هیچ&lt;br /&gt;
rdquo; اون منو دوست داشت ... شایدم ... rdquo;&lt;br /&gt;
علامت سئوال , علامت عشق , علامت ترید&lt;br /&gt;
پنجره همیشه باز .. و انتهای کوچه همیشه ساکت ... همیشه خلوت&lt;br /&gt;
آدم تا چیزی را ندارد , ندارد&lt;br /&gt;
غم نمی خورد&lt;br /&gt;
تا عشق را تجربه نکند , عاشقی را مسخره می پندارد&lt;br /&gt;
و وای از آن روزیکه عاشق شود&lt;br /&gt;
***&lt;br /&gt;
پیچک زرد و چسبناک تنهایی در زیر پوستش جولان می داد&lt;br /&gt;
و غریبه , انگار برای همیشه , نیامده , رفته بود&lt;br /&gt;
مثل سرخی گونه هایش , برق چشمان درشتش و طراوتش و شادابی اش&lt;br /&gt;
نگاهش از پنجره به شکوفه های درخت گیلاس همسایه ماسید&lt;br /&gt;
اگر او بود ...&lt;br /&gt;
اما .. او ... شش ماه بود که نبود&lt;br /&gt;
گاهی وقت ها , امید هم , نا امید می شود&lt;br /&gt;
زیر لب زمزمه کرد : rdquo; عشق دروغه , مسخره اس , بی رحمه , داستانه , افسانه اس&lt;br /&gt;
از به هیچ به پوچ رسیدن&lt;br /&gt;
تجربه کردن درد دارد&lt;br /&gt;
درد عاشقی&lt;br /&gt;
و تمام اینها را هیچ کس نفهمید&lt;br /&gt;
دلی برای همیشه شکست و صدایش در شلوغی و همهمه آدم ها , نه ... آدمک ها .. گم شد .&lt;br /&gt;
***&lt;br /&gt;
صدای در , و پستچی&lt;br /&gt;
- این بسته مال شماست&lt;br /&gt;
صدای تپیدن دلش را شنید , مثل آن روزها , محکم و متفاوت&lt;br /&gt;
درون بسته یک کتاب بود&lt;br /&gt;
rdquo; داستان های کوتاهی از عشق rdquo;&lt;br /&gt;
پشت جلد , عکس همان غریبه بود , با همان نگاه ,&lt;br /&gt;
قلبش بی محابا می زد , و نفس هایش تند و از هم گسیخته&lt;br /&gt;
روی صفحه اول با خودکار آبی نوشته شده بود&lt;br /&gt;
rdquo; دوست عزیز , داستان سیزهم این کتاب را با الهام از ارتباط کوتاهمان نوشته  ام , امیدوارم برداشت های شخصی ام از احساساتت که مطئنم اینگونه نبوده است  ببخشی , به هر حال این نوشته یک داستان بیشتر نیست , شاد باشی و عاشق rdquo;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;/upload/loveing/image/dro6t52v6i3w.jpg&quot; style=&quot;width: 479px; height: 564px;&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description><pubDate></pubDate><guid>http://loveing.loxblog.com/post.php?p=2</guid></item><item><title>عشق واقعي يعني چي؟</title><link>http://loveing.loxblog.com/post.php?p=1</link><description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;همسرم نواز با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟&lt;br /&gt;
شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت&lt;br /&gt;
تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود&lt;br /&gt;
ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت &lt;br /&gt;
آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود&lt;br /&gt;
گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟&lt;br /&gt;
فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت&lt;br /&gt;
باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد&lt;br /&gt;
بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟&lt;br /&gt;
دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم&lt;br /&gt;
ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی&lt;br /&gt;
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟&lt;br /&gt;
نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.&lt;br /&gt;
در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم&lt;br /&gt;
وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد&lt;br /&gt;
همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه&lt;br /&gt;
تقاضای او همین بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسرم جیغ زد و گفت، وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه  در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های  تلویزیونی داره کاملا نابود میشه&lt;br /&gt;
گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم&lt;br /&gt;
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟&lt;br /&gt;
سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود&lt;br /&gt;
آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت&lt;br /&gt;
حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم، مرده و قولش&lt;br /&gt;
مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟&lt;br /&gt;
نه. اگر به قولی که می دیم عمل نکنیم اون هیچوقت یاد نمی گیره به حرف خودش احترام بذاره&lt;br /&gt;
آوا، آرزوی تو برآورده میشه&lt;br /&gt;
آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود&lt;br /&gt;
صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون  بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم  دستی تکان دادم و لبخند زدم&lt;br /&gt;
در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام&lt;br /&gt;
چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه&lt;br /&gt;
خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت،  دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر  شما میره پسر منه&lt;br /&gt;
اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام  ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام  موهاشو از دست داده&lt;br /&gt;
نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن&lt;br /&gt;
آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو  بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه&lt;br /&gt;
آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین&lt;br /&gt;
سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان  زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که  دوستشون دارن تغییر میدن...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description><pubDate></pubDate><guid>http://loveing.loxblog.com/post.php?p=1</guid></item></channel></rss>
